اقبال يغمايى ( گردآورنده )

پيشگفتار 10

شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )

خيلىها تعجب مىكنند كه راديوها و تلويزيون‌ها و بلندگوها ، با همه امكاناتى كه دارند ، و با همه قدرتى كه برايشان حاصل شده است ، چه شده است كه نمىتوانند تا حد يك واعظ عادى هفتاد سال پيش نفوذ كلام و اثر نفس داشته باشند . چند روز قبل در يك مجلس ختم كه چند هزار آدم حضور داشت . ناگهان برق مجلس قطع شد و بلندگو از كار افتاد ، كمالى سبزوارى واعظ سالخورده شهير ، « 1 » كه شعر سعدى « دنيى آنقدر ندارد كه برو رشك برند » مىخواند ، گفت : - ما ، با همين صوت و صدا ، بدون بلندگو ، مجالس ده هزار نفرى را اداره مىكرديم و همه به فيض مىرسيدند ، امروز عيب از دو جاست ، عيب اول از ماست كه عادت كرده‌ايم با اين مشت آهن ( مقصودش ميكروفون بود ) حرف خود را به گوش شما برسانيم ، و عيب دوم از گوش شماست ، كه عادت كرده‌ايد به كمك همين وسائل حرف ما را گوش كنيد ، نتيجه آن‌كه هردو عادت كرده‌ايم كه با واسطه حرف همديگر را بفهميم ، و بالنتيجه وقتى واسطه از ميان مىرود ، ديگر هيچكدام قادر نيستيم به آنچه مىخواهيم برسيم . حرف اين واعظ حقيقتى دارد ، و آن اينست كه وعاظ قديم در وعظ خود ، اين توفيق را داشتند كه اول ، ترديد و دودلى مردم را درك كنند ، و بعد با استدلال و قدرت بيان خود آنان را از ترديد برهانند و به راهى كه خود بدان يقينا معتقد بودند بكشانند . آدمىزاد ، در مورد مسائل اجتماعى ، گاهى به جاهايى مىرسد كه براى تصميم گرفتن احتياج به يك حركت و تهييج خارجى دارد . مسائل اجتماعى و خوب و بد جامعه نسبى است و مطلق نيست ، خيلى اوقات آدم در ترديد مىماند كه فلان كار را بكند يا نه ؟ فلانى پول را به فلان مؤسسه خيريه بدهد يا نه ؟ از فلان گروه و فلان دسته حمايت بكند يا خير ؟ در چنين مواردى است كه توصيه يا به قول فرنگيها كنسى Conseil يك فرد ثالث آدم را از ترديد مىرهاند . ما تصور مىكنيم كه مشروطيت را تفنگهاى سواران بختيارى و سربازان تنكابنى از

--> خودشان هستند كه از درون تضعيف مىشوند و مىپوسند ، و گرنه داستان خليفه ناصر و محمد على شاه و خطباى روزگار ، مثل داستان همان گرگ است كه در دام افتاده بود ، و شكارچى ضمن حرفها ، به نصيحت گرگ پرداخت كه : فلانى ، از عذاب خدا بترس و اينقدر گوسفندان مردم را پاره‌پاره نكن . تو با يك مشت گوشت مىتوانى شكم را سير كنى ، ولى وقتى به گله مىزنى تا مىتوانى گوسفند خفه مىكنى . اين چه عادت شومى است ؟ گرگ در حالى كه پابه‌پا مىشد ، به خطيب رو كرد و گفت : - من از سخنان تو استفاده بسيار بردم ، اما خواهش مىكنم سخن را مختصرتر كن ! زيرا هم‌اكنون بوى گله‌اى را مىشنوم كه از يك فرسخى اينجا مىگذرد ، و بايد زودتر خود را به آن برسانم . ( 1 ) - وعظ در سبزوار سابقهء هزار ساله دارد ، و وعاظ اين شهر كويرى در تاريخ اجتماعى ايران كم‌نظيرند .